خرید بک لینک

و قسم به اون لحظه که حتی تو بی آر تی هم گریت میگیره...

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:05

لازم بود حتما که آخرش بشه اینطوری.....

میگفتن دوری و دوستی .....

بعد از هر خنده زیاد باید منتظر گریه زیاد باشم چون اصن اصلش همینه جز این نیس......حالا قضیه همون بالا پایین رفته شونس و دیگر هیچ......

آره میفهمم که شاید آدم خوبی برای هیچ گونه رابطه ای از خانوادگی گرفته تا دوستی نیستم.

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:05

بعضی جمعه ها یه چیزی تو گلوت گیر میکنه یه چیز بد که حتی وقتی داری کتاب اخلاق نیکو ماخوسی ارسطو میخونی یا وقتی داری تختتو مرتب میکنی یا حتی وقتی داری به گلدونت آب میدی آروم آروم یه اشک تبدیل میشه . از اون بغضا که سرباز میکنه بلکه سبک شی که بدتر سنگین

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:39

 فهمیدن اینکه این همه بد رقتاری جز دل شیکوندن 

کار دیگه ای انجام نمیده.

کار سختی نیس .

لازمش اینه که خودشونو بزارن جای من.

والا بخدا خسته شدم.

یکمم اگه گرم رفتار کنن باهام چیزی ازشون کم نمیشه.

فقط من عصرا با شور بیشتری میام خونه.

پووووووووف

خدایا کمکم کن.

و سیل راه افتاد.....

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:39

پر از حرفی که هیچی نمیتونه بنویسه.....

یه آهنگ گذاشتم به خودم گفتم خودتو خالی کن پاشو هرچی عصبانیت و حرص داری با این آهنگ لنتی خالیش کن.

خالی نشد..... آهنگو آروم زیر لب خوندم.....دوتاحرکتم زدم ولی هیچی به هیچی.....

طبیعیه که رو بیام به یه سری چیزا که شاید خیلی خزن شتیدم خیلی بد ولی باعث میشن آروم بشم و حرصم خالی شه.

گوره بابای اون استاد لنتی و این آدمی که انرژیش نمیوفته شکر خدا و این بغضی که بی هوا اومده بی هوا هم داره میزنه به در و دیوار خونه. اه......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:39

اینجا که من هستم شده دقیقا وسط میدون جنگ.یکی داد میزنه میگه داد بزن بگو حالت بده بزار بفهمن داری میمیری نه اینکه وقتی مردی ببینن مردی.اون یکی میگه بابا چه خبرته مگه سر آوردی مگه فقط خودت مشکل داری بشین سرجات کم چس ناله کن .یکی دیگه هم هست که اکثرا در

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

میلرزیدم ......

سرمو تو دستم گرفتم و سعی کردم با این کار دردشو کم کنم اما

میلرزیدم......

مامان بزرگ اون فوت شده

پدر اونم فوق شده

دوست اونم باباش فوت شد

این وسط مسطا یکیم زنده زنده فوت شد.

میلرزم.....


برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

چقدر جالب بود وقتی یهو با همه ی وجودم درک کردم چرتو پرت هایی که فقط زده میشه رو.از همونا که میگه سرانجام یکی میاد...... یا بعضی وقتا باید نباشی...... یا آرامششون یه آدم میشه ...... یا هرچیز دیگه ای. حالا با تمام وجودم تونستم بپرم بغله مشکلاتم نهههه ن

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

میگن که نیس تو اینستا و اینجاها خب اگه نیس اینکه یگی عشقته آرامشته کوفتته دردته چه سودی برا اون داره.یا شایدم میخوای بگی بسوز تنهاش گذاشتی من جاتو براش پر کردم.در این صورتم مهم نیس فقط بهم اثبات میشه جای آدما حداقل برای تو یکی پر میشه .

خواستم فقط راحت تر شه شرایط ولی حالا بهش که فک میکنم برا خودمم سخت میشه همینطور.درهرصورت خوشحالم اگرم یکی اونقدر هواتو داره.

+هنوزم شرایطی که اشکمو دربیاره موجوده.فک میکنم هدف اشک نریختن و ناراحت نشدن نیس هدف تو ناراحتی نموندنه که به هدف رسیدم.

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

چرا دیشب وقتی خوابیدم خسته بودم و گریه میکردم؟چرا امروز صب خسته بودم و عصبی رفتار میکردم؟چرا سعی دارم بگم خوب نیستم؟چرا خوب نیستم؟چرا ته دلم خالیه؟چرا همش صورتم داغه و نفس عمیق میکشم؟پووووووف.دستم رو شد که از پسرا میترسم یکم.حتی شاید خیلی آدم مسخره ا

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

از اولش روتین گذشت. یه شنبه کسل کننده مثه همیشه و زنگ آخرش و عربی و اینکه من برای اولین بار تو عمرم از شدت خستگی نشسته خوابیدم . یه دعوای همیشگی و فاطمه ای که به قصد خواب میره تو تختش و ساعت ها فک میکنه که چی شده و چی نشده!ساعت ها تاریکیه یه اتاق تا

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

تازه فهمیدم وقتی عصبانیتت از چرتو پرت گفتن یه دختری که ذره ای بر عقده های خودش تسلط نداره و همینطور میریزتش بیرون و چرت و پرت میگه هی زر میزنه هی زر میزنه و در آخر چیزی که از تو میمونه یه سکوت بلنده و لپایی که سرخ شدن و از کله بدنت حرارت میزنه بیرون

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

آره خنگ متصور شدن عصبانیتم داره خدایی. واقعا یه پوزخند پر از بغض و نفرت لازمه که آدما بفهمن چی شده چی نشده. حالا من نزدم خودمم میزنم به اون راه ولی دلیل بر این نمیشه که نفهمم هرچقدرم بخوام خودمو به آدما نزدیک کنم کسی خوشش نمیاد از نزدیک شدن به من.

واقعا خسته شدم شاید بهتر باشه بیخیاله ارتباط اجتماعی باشم و رها کنم خودمو تو این زمینه حتی اگه از بی کسی افسردگی بگیرم

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

قضیه همون زود دیر شدنه.توی زندگی چه یه عشق ساده باشه که ساده شروع شده باشه چه یه عشق آتیشی که با سختی شرو شده باشه فرقی نداره درهرصورت معلوم نیس آخر عاقبش چیه. عاشق میمونی یا نه؟یادمه بهت زیاد میگفتم:زود دیر میشه حواست باشه دیر نشه اگه دیر شه پشیمون

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:31

صفحه بندی